مور عاشق
گویند سلیمان در راهی موری را دید که از تل خاک بزرگی ذره ذره خاک بر می گرفت و به سویی می برد.
سلیمان از او پرسید: این چه کار دشوار است که تو می کنی؟
مور پاسخ داد: من عاشق موری شده ام که شرط وصال را در جابه جایی این تل خاک از سر راهش قرار داده است.
سلیمان گفت: می دانی عمر و جان تو به جابه جاییی مثقالی از این خاک نرسد.
مور گفت: تا هستم و می توانم دست از این کار نمی کشم. برای این که مرا مدعی و کذاب ندانند!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ساعت 21:55 توسط یه دختر خوب
|
به نام خداوند گیتار عشق